![]() |
![]() |
|
| شعر و ادبیات |
|
صبحدم مرغ چمن با گل نو ساخته گفت: ناز کم کن که بسی چون تو در این باغ شکفت! گل بخندید که از راست نرنجیم ولی... هیچ عاشق سخنی سخت به معشوق نگفت! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط شبهای بارانی |
|
دستهای ما کوتاه بود و خرما بر نخیل! ما دستهای خود را بریدیم و بسوی خرماها پرتاب کردیم! خرما فراوان بر زمین ریخت! ولی ما دیگر... دست نداشتیم!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط شبهای بارانی |
|
|
امشب شب من سحر ندارد چون یار به من نظر ندارد ان یار که همیشه همدمم بود حال از دل من خبر ندارد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 شهریور1387ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط شبهای بارانی |
|
|
دیروز اگر خورجین اسبم مهربانی داشت امروز در خورجین من سنگ است دیروز اگر همبسترم را ماه میخواندم امروز میترسم که مه رویم فرود اید ای سرنوشتت همچو من بی سر عیبم مکن اخر این درد دلسردیست... دیگر هوای عشق در من نیست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط شبهای بارانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل مهر 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 |
|
RSS
|